تبلیغات
شراب طهور
 
                                                        


  • کل بازدیدها :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ

 

یک پسر بچه دیدم مجروح افتاده بود گوشه ی سنگر...

نشستم کنارش بهش گفتم : وایسا الان می رم برات آب میارم ...

دستم را گرفت . گفت : نه حاجی آب می خوام چی کار ! فقط برو از اینجا !!!

اصرار کردم که نه حتما باید برات آب بیارم..

 

باز گفت : آب نمی خوام برو ..

نیگا کن الان که آقام داره میاد

اگه تشنه نباشم ، چه جوری توی صورتشون نگاه کنم...






نظرات :
سربرگ : الگوهای زندگی، فرهنگ شهادت، چهره های آسمانی، 
برچسب ها :
مطالب مرتبط :




یکشنبه 25 تیر 1396 01:28 ق.ظ
hello!,I really like your writing so so much!
percentage we communicate extra about your article on AOL?
I require a specialist in this house to unravel my problem.
Maybe that is you! Taking a look forward to see you.
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 06:41 ب.ظ
This design is spectacular! You certainly know how to keep a reader amused.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Excellent
job. I really loved what you had to say, and more
than that, how you presented it. Too cool!
دوشنبه 4 آذر 1392 07:21 ب.ظ
طلائیه عزیز،این حقیقت دارد.واقعاهمینطوربود البته یک موردونگفتی وآن اینکه عاقبت با همون چفیه دفن می شدندچون درهنگامه رزم، چفیه شال دور کمرشان بود.روحشان شاد
دوشنبه 4 آذر 1392 04:25 ب.ظ
چفیه ی ی بسیجی را دزد برد فریاد زد:اهای حوله،لحاف،زیر انداز،روانداز،دستمال،ماسک،کلاه،کمربند،جانماز،سایه بون،کفن،جانونیم،باند زخم،تورماهیگیریم...همه رو بردن
شادی روح پاکشون که داروندارشون ی چفیه بود صلوات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر