• کل بازدیدها :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ

 

یک پسر بچه دیدم مجروح افتاده بود گوشه ی سنگر...

نشستم کنارش بهش گفتم : وایسا الان می رم برات آب میارم ...

دستم را گرفت . گفت : نه حاجی آب می خوام چی کار ! فقط برو از اینجا !!!

اصرار کردم که نه حتما باید برات آب بیارم..

 

باز گفت : آب نمی خوام برو ..

نیگا کن الان که آقام داره میاد

اگه تشنه نباشم ، چه جوری توی صورتشون نگاه کنم...






نظرات :
سربرگ : الگوهای زندگی، فرهنگ شهادت، چهره های آسمانی، 
برچسب ها :
مطالب مرتبط :




دوشنبه 4 آذر 1392 06:21 ب.ظ
طلائیه عزیز،این حقیقت دارد.واقعاهمینطوربود البته یک موردونگفتی وآن اینکه عاقبت با همون چفیه دفن می شدندچون درهنگامه رزم، چفیه شال دور کمرشان بود.روحشان شاد
دوشنبه 4 آذر 1392 03:25 ب.ظ
چفیه ی ی بسیجی را دزد برد فریاد زد:اهای حوله،لحاف،زیر انداز،روانداز،دستمال،ماسک،کلاه،کمربند،جانماز،سایه بون،کفن،جانونیم،باند زخم،تورماهیگیریم...همه رو بردن
شادی روح پاکشون که داروندارشون ی چفیه بود صلوات


 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات